
نار خندان باغ را خندان کند
( مولانا )
1) بــــه آنــــانکه نیــا زمــند شــکفتنند
2) تقد یم به بچه های با معرفت دل انار
1) آنان که ما نـنـد باران ِ جاودانه اند و همۀ عمــر پنا هــگاه ما هسـتند برخـی اند که باز
نمی ایستند و هوایی هستند که در تمام فصول می چسبند! آنان خوشبخت های راستین
جها نند و خوشا به حا لشان که هرگز نمی میرند " در زیستن ، سر افراز زیستن ، با
قناعت خویش تکیده اما استوار زیستن ، عشق را حرمت نهادن ، با مردم خویش و با
خویش یگانه بودن ، به آدمــی اندیشیدن ، در جهان حضور دمادم داشتتن ، و بار این
حضور را بر شانه های خود تحمل کردن " نظر دادن و قضاوت نکردن ، آیـیـنه
بودن بر خویش و دیگران ، رها کردن خویش ، رعایت کردن مقررات بازی زندگـی
آسمانی بودن درزمین پرآشوب،سالاری برای کاروان اندیشه بودن،حیرت انگیزترین
شاخه ی درخت عشـق بودن ، عطش سـیری ناپذیر داشتن در فهمیدن ، تـربیت کردن
دمادم خویشتن ، روح پژوهش و جست وجو را درهستی دمیدن،از اهالی امروزبودن
و جها ن را به امروز آوردن ، تبدیل کردن سموم به شهد ، سازنده بودن، تعهَد داشتن
(تعهَد = بنزین !) ، خداوند را در همه جا حاضر دیددن و ... آنان را نامــــیرا کرده
آنان خوشبخت های جهانند . آنانکه برای " مردم ِ بی لبخند " ترانه می گویند و برای
نوزاد دشمن شان ســلامتی آرزو می کنند و " چراغ شـا ن " در کوچـه های تا ریک
می گردانند و عاشق ِ ستاره بارنند ، آنان خوشبختند . خوشا به حالشان! آنانکه اهانت
را بی زانومی کنند و ساز سخن زندگی را حتی در توفان کوک می کنند و از بن جان
و ژرفای دل خورشـید را به زمین فـرا می خوانند و در این فرا خـوانی ســتارگان به
خستگی نا پذیر بودن آنها رشک می برند . آنان خوشبخت های راستین زمین اند .
آنانــکه چون مـهرکان " آب ، باد ، خاک " آتشفشان های خـــاموش را به بیــداری
می رسانند و چون " سـولاریس " درختان خشک را می رویا نند و کویر را آنــچنان
عا شــق می کنند که در حضور آنا ن به گل افشـانی می پردازد . آنان خوشبخت های
زمین اند.
آنانکه در" مسیرحق "دست در دست " الله مع الصابرین " هرگز به " حواس پرتی "
و هرگز پراکنده نمی شوند . و این مورد اهل تسامح و تساهل نیستند و بسیار ظریفانه
عمل می کنند . " تباهی از درگاه بلند شان شر مســار می گذرد " و تیر گی هم چون
ترس از آنان می ترسد . دریا در چشما نشان،جنگل در گیسوانشان،کویر در چهره ی
خورشیدی آنان ، یاران یکدل آنها هستند . آنان را تا هزاران سال بعد از مرگ تشییع
می کنند ( تشییع = پیروی ) آنان خوشبخت های زمین اند .
آبله مرغون و جزام و ایدز و سرطان و وبای نادانی هم نمی تواند مانع مهربانی آنان
شـــــوند . آنان ابــرهای نا متــحد را به هم می دوزند آسمانی وصــله دار اما یــکد ل
می آفرینند و سر انجام نامهربانان را می شویند و می برند و می برند ...
آنان قلب جاودانه ای هستند که برای همه می تپند و آبشار با شکوهی هستند که برای
همه جاری اند . البرز در برابر ایستادگی آنان می اندیشد و زاگرس در برابر سکوت
متــین آنان به پا می خیزد و اورســت برای آنان تـــولدی دوبــاره می گیــرد. آنـــــان
خوشبخت های زمین اند و چکیده های جهان اند و همیشه می مانند.
آنانکه " جستن ، پرسیدن ، شناختن ، دریافتن و آنگاه آزادانه برگزیدن و بر گزینش
خویش مهر ورزیدن و بی هیچ هراسی گذشتن از خویش را برای پی افکندن با رویی
کوه پیکر " پاس می آموزند زیرا توانایی آن را دارند . آنان " دلی دارند و حســــرت
درناها ! "
آنان خوشبخت های زمین اند
این داستان ادمه دارد …
2) طرف ما شب نیست / صدا با سکوت آشتی نمی کند / کلمات انتظار می کشند / من بـا
تو تنها نیستم / هیچ کس با تو تنها نیست / شــب از ستاره ها تنها تر اســت / طرف ما
شــب نیست / چخماق ها کنار فتیله ها بی طـا قتند / در لبـان تو شـعر روشــن صیقـل
می خورد / من تو را دوست می دارم و شب از ظلمت خود وحشت می کند
( با مداد )
3) دوســت عزیز ! گفتار صدق مایه ی آزار می شود / چون حرف حق بلند شـود مــار
می شود . می بینی که اثبات صـــداقت و صراحت و بی غرضی چقدر دشوار است .
ای کاش ایـمان بیاوریم که انتقاد و اعتــراض اولین نشــانه ی دوستـی اند و راســــت
گفته اند که منتقدان ما دوستان ما هستند .
4) دولت ِ من ! من نه آنم که دو صد مصراع رنگین گویم / هم چو فرهـــاد یکی گویم و
گویم و شیرین گویم !!!
5) امــروز مریض بودم و همـه ی کلاس ها تعطیل بود . نمــی توانستم حرف بـزنم اما
می توانستم ببینم و بنو یسم و محصـول کار همیـن است که می بینی نوشته های تب و
لـرزی ! با اینـکه دل اناری ها نیازی به نوشتـه های من ندارند و خود از نوشتـه های
آنان می آموزم :
همیشه پیشه ی من عاشقی و رندی بود دگر بکوشم و مشغول کار خود باشم
بود که لطف ازل رهنمون شود حافـظ وگرنــه تا ابد شـرمســار خود باشــم
6) عزیز دل !
یکیست ترکی و تازی درین معا مته حافظ
حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی
7) دولت خسته ی من !
کمتر از ذره نئی پست مـشو مهر بورز
تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان
8) داداش من !
سلطان و فکر لشگروسودای تاج و گنج
درویــــش و امن خاطر و کنج قـلنـدری
9) شکوفه ی نا شکفته ی من !
نا امیدم مکن از دولت وصلت ای دوست
که ز تو غیــر تو دانی که ندارم امیـــــــد
( فیض کاشانی )
10) مهربانا !
آمد بر من یکدم ، برد از دل من صد غم
گفتــم همین یــکدم ، گفتــا که همین باشد
11) برخی به خاطر اشتباهاتــی که نکرده اند همیشـه عذر خـواهی می کنند و برخـی در
برابرهزاران اشتباهی که کرده اند هرگز عذر خواهی نمی کنند و ظلم یعنی همین !
12) ماهی تنبل من !
داستان سه تا " ماهی " را بخوان !
آن که عاقــل بود عزم راه کرد
عزم ِ راه ِ مشکل ِ نا خواه کرد
( مولانا )
13) دوست معتاد من !
مرغ را پــــر می برد تا آشـــــــــیان
پرَ مردم ، همـــَت اســت ای مردمان
هر که چیزی جزست بی شک یافت او
چون به حـــد ، اندر طلــب بشتافت او
14) دوست کم تلاش من !
سـر ، شکسته نیست ، این سـر را مبند
یک دو روزی جهد کن ، باقی را بخند
( مولانا )
15) Try to be that self
that you really are
15) دوست ترسوی من !
" ما تغییر کنیم همه چیز تغییر کند "
16) ور جهان از یک جهت بی فایده است
از جهت دیگر پر عایده است
خاک ، شوره گردد و ریزان و بست
هرگز از شوره نبات خوش نرست
17) دوست طلایی من !
دوست هم چون زر ، بلا چون آتش است
زرَ خا لـص در دل ِ آتــش خـوش است
( مولانا )
18) دوست راه نشناس من !
ای دل آنجا رو که با تو روشن اند
وز بـلاها مر تــرا چـون جـوشـنند
( مولانا )
19) دوست تکتاز من !
چون نــه ای کامل دکـان تنـها مگیر
دست خوش می باش تا گردی خمیر
20) عاشق نور !
نور خواهی مستعد َ ( آماده کردن خویش ) نور شو
دور خـــواهـــــی خــــــویش بیــــن و دور شـــــــو
( مولانا )
دل اناری های عزیز !
21) لطفاَ در صـورت امکان و به شـرط تمایل داشتن نخست به دو پرسش زیر پاسخ دهید
سپس پیام خود را بنویسید :
الف ) یک مدرسه ی خوب باید چه ویژگی داشته با شد ( دو مورد کافی است )
ب ) اگر بخواهید اسمـی برای یک دبیرستـان و اسمی برای یک مجله پیشنهاد کنید
آن ها چه اسم های خواهند بود .( برای هر کدام فقط یک یک اسم پیشنهاد کنید )
22) دوست نیایشگر من ! شریعتی گفته است :
خدایا ! مرا از چهار زندان " طبیعت " ، " تـاریخ " ، " جامعه " و " خویشتن " رها
کن تا آن چنان که تو ، ای آفریدگار من ، مرا آفریده ای خود آفریدگار خود باشم ، نـه
که چون حیوان خود را با محیط بلکه محیط را با خود تطبیق دهم .
23) دوست عاشق من !!
ای خواجه ی با دست و پا ، پایت شکسته است از قضا
دل ها شکستی تو بسی ، بر پای تو آمد جزا
این از عنایت ها شمر ، کز کوی عشق آمد ضرر
عشق مجازی را گذر ، بر عشق حق است انتها
غازی ( جنگجو ) به دست پور خود شمشیر چوبین می دهد
تا او در آن اُستا ( = استاد ) شود ، شمشیر گیرد در غزا ( جنگ )
عشقی که بر انسان بُود ، شمشیر چوبین آن بُود
آن عشق با رحمان شود چون آخر آید ابتلا
24) رفیق راه !
باز هم می گویم زندگی سـر نوشت عجیبی است و به قـول لـورکا " تنـها انگیزه مــــا
برای ادامه زندگی راز نهفته در آن است . "








